" دلتنگی " واژه غریبی است
از آن واژه هایی که بیشتر حس است تا واژه
در مکان نمی گنجد ٬ از جنس زمان است
و درست همان لحظه ای است که
دل ِ وحشی ِ بی صاحب پر میزند به دوردست
نفس کشیدن سخت میشود
و در نهایت مقاومت از دست میدهی و چشمانت چشمه آب شور میشوند
.
.
استثنأ ندارد ٬ حتی موجود ِ بی حسی مثل من ٬ دلتنگی را در حد کمال میفهمد و رفتار میکند
تنها با یک تفاوت
در ُ کنج دلم ٬ در گوشه تنهایی ِ اتاقم
قوی باشید و سبز ٬ عزیزان مسافر
با لباس رسمی
به حالت سلام نظامی
و آخر سر هم یک دقیقه سکوت
به یاد آن دسته از مردان غیور این مرز و بوم زر خیز
که حداقل نیم متر ریش دارند و یک دوجین بچه قد و نیم قد
اما با رویت یک باربی در خیابان های شهر اسلامیمان
ترافیک درست میکنند و بوق پشت بوق !
التماس دعا حاج آقا !
از شرِ امروز که خلاص شوم
10 ٬ 12 متری به جلوتر میروم
می ایستم و بر میگردم به جای قبلیم نگاه میکنم
و میخندم و بای بای میکنم که مثلا ً ُسک ُسک " میم "
و کسانی را میبینم که کلاهشان را چند دستی چسبیده اند که باد نبردش
و تکیه داده اند به دیواری که مثلا ً سیمانی است و با یک فوت خراب میشود
و بعد دوتایی دوباره با هم میخندیم "میم "
هنوز حکم قطعی اعلام نشده اما احتمالا ً بالاتر از اعدام است
چیزی شبیه حبس ابد
جرم ما٬ قتل و غارت نیست ٬ مفسد فی الارض هم نیستیم
جوانیم
جرم ما جوانی است رفقا
من به شخصه شرمسارم ٬ ننگمان باد
وای بر ما جوانان این مرز و بوم
وای بر ما گناهکاران
روایت اول :
خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج
روایت دوم :
ماهی رو هر وقت که از آب بگیری تازس
تناقض
درست در زمانی که هیچ مزاحمی نداشت
وقتی که شهر در سکوت می رفت
شب که می شد
شبانه های دلش را می نوشت روی کاغذهای کاهی
و چال می کرد
در اعماق گرد و غبار کتاب خانه اش
که اتفاقا ً
هیچ کتاب عاشقانه ای هم نداشت
کتاب خواندن
فکر کردن
همرنگ جماعت نبودن
این سه چیز ٬ انسان را خرد می کند
می شکند
نابود می کند
نه متفکر بودیم نه روشنفکر
پادشاهی هم ندیدیم که یک اوریم و تومیم اش را در عوض چند گوسفندمان طاق بزنیم و رستگار شویم
شماره مورد نظرمان هم که یک ریز بیزی است
آقای راننده
مستقیم ؟
اعتقاد به نجات یافتن توسط دیگران همان قدر احمقانه است
که مثلاًً
بدون چتر نجات از هواپیما بپریم پایین و انتظار داشته باشیم یک نفر آن پایین ها ما را بگیرد
یعنی رسماً کلیه قوانین فیزیک و جاذبه مرحوم نیوتن
کشک .
عزراییل که بیاید :
کوچه را آب پاشی میکنم ٬ فرشی قرمزتر از فرش کن می اندازم برایش
مگر رسم و رسوم را نمیدانی ؟
مهمان حبیب خداست !
به تقاطع دو دیوار جنوبی و غربی اتاقم تکیه میدهم ٬
فکرم را رها میکنم هر جا خواست بپرد ٬ به توهمات همیشگی ام ٬ به 12 شب ٬ به داشته ها و نداشته ها ٬ و همه کسانی که ازشان تنفر قلبی دارم و علاقه
در حد انفجار قورمه سبزی خوزستان میخورم با دوغ و قلیون نعنا
چند برگ از کتاب های مورد علاقه ام مرور میکنم ٬ چند آهنگ لایت رندوم که پلی کنم ٬ مینویسم کسی مشکی نپوشد ٬ نگرید ٬ زیاد هم به مزارم نیایید ٬ جسمم مرده ٬ من که نمرده ام !
وبلاگ های مورد علاقه ام را میبینم ٬ لعنت میفرستم به اغلب درسهای دانشگاه در حالی که لباسم را عوض میکنم
صدای در می آید .... کیست ؟
فرشته الهی آمده – عزراییل
چون دوستانی قدیمی یکدیگر را در آغوش میکشیم ٬ دستم را میگیرد ( بر خلاف انتظارم سرد نیست ) ٬ میرویم ....... کم کم ارتفاع میگیریم ٬ جسمم روی زمین افتاده ٬ برایش بای بای میکنم با لبخند و با دوستم عزراییل میرویم –
سلام خدا ! دلم برایت تنگ شده بود ..... چطوری ؟!
E0 : ممنون از ایشون به خاطر دعوت .
E1 : 24 ساعت آخر شما چطور میگذرد دوستان ؟
کیوسک ٬ خیال ٬ فصل پنجم٬ تنهاترین٬ ٬ opium و دخترک هم که قبلا نوشته اند.
نرم و آهسته گام بر می دارم
مبادا کسی از خواب بپرد
در این برهوت
من هنوز
به خدای خودم ایمان دارم
تاثیر یک جمله بر تمام افراد الزاماً یکی نیست
مثل دوستت دارم های گاه و بی گاه که از سر بی حوصلگی است و رفع تکلیف
و افرادی که کارت سوخت احساساتشان اعتبار ندارد و سواری نمی دهند
هر چند که به روز باشی و زرد بپوشی
هر چند ریجکتت کنم بلادرنگ
کودک در آرزوی بزرگی
پیرمرد در آرزوی کودکی
مرد جوان بی آرزو بود
- چیانگ این جهان که بهشت نیست مگر نه ؟
پیر در روشنایی ماه خندید . جوناتان تو باز هم خواهی آموخت !
- خوب از این پس چه خواهد شد؟ به کجا خواهیم رفت؟ آیا بهشت جای دیگری نیست؟
نه جوناتان . چنین جایی وجود ندارد. بهشت در زمان و مکان نیست .بهشت کمال یافتن است .
لحظه ای خاموش ماند . تو بسیار تند پروازی چنین نیست ؟
E0 : جوناتان مرغ دریایی - ریچارد باخ
معشوقه به زیبایی ماه بود
بیچاره دخترک
ماه در آسمان ماندگار ماند
و دخترک محو شد
پسرک ، عاشق ماه شده بود
کلاغ را کیش کردم
نرفت
سنگش زدم پدر سگ را
سنگم خورد به سر̗ آقای همسایه
با سر̗ خونین گفت : مرا میزنی یا کلاغ را
گفتم : توی̗ کلاغ را پدر سگ
مرد فروشنده رو کرد به یک کیسه نایلونی در گوشه مغازه و باخود گفت : میدونم .... خودم هم خسته شدم ، ولی چیکار کنم
نگاهش کردم ، برگشت رو به من و با خودش گفت : خودم هم خسته شدم ، ولی چیکار کنم
مات شدم ، فقط نگاهش کردم
دوباره رو کرد به مغازه ، نگاهم را به ناچار منحرف کردم اما شنیدم که میگفت : ولی چیکار کنم
آدم هایی هستد که درصد حماقت و خریتشان به سمت̗ بی نهایت میل میکند
کسانی که در یک لاک̗ خود ساخته فرو میروند بدتر از لاک پشت و خم میشوند پشت افکار دو دوتایی̗ نداشته شان
و دنیا را فقط میتوانند از پشت̗ عینک̗ ته استکانی̗ دسته ´کجشان ببینند
آن هم حداکثر تا دیوار روبرو
مثل̗ این استاد ما که دنیا را از دید̗ ثانویه ترانسفورماتور ایده آل میبیند و لا غیر .
اندیشید که آیا در زندگی چیز̗ مهمی هم وجود دارد ؟
- تقریبا هیچ چیز
حسی خاص تمام وجودش را تسخیر کرد
- تقریبا̎ همه جا
به طرزی غیر قابل باور ، همه چیز یاغی شده بود و همه کس نامرد
ترسید – به اتاقش پناه برد
تنها دوستش که عروسکی چینی و کثیف بود را با تمام وجود در آغوش گرفت
اشک ریخت
به فکر̗ چاره افتاد
فرار ؟ ..... نه ، همه درها بسته اند
بی تفاوت شد
چشمانش سیاهی رفتند ......
داروها کار خود را کرده بودند
برای ندیدن
حتما̎ که نباید کور̗ عصا کش بود
کافیست چشمانت را ببندی و نبینی
حالا که بستی ، خوب ببین
تو ماندی
من رفتم
دیگر خدا هم نیست
میان هزار اتفاق̗ ریز و درشت̗ 9 صبح جمعه
پشتت را کرده ای به تمام̗ آدم های این شهر و له له میزنی
انگار نه انگار که لحظات آخر را می گذرانی
به چه می اندیشی کلاغ ؟
سخت ترین روزهای سرد̗ زمستان
سگ̗ شرف دارند به این بعد از ظهرهای معتدل̗ بهاری
E0 : با ما نیستی بهار .
خدایش بودم
من̗ شیطان̗ شیطان پرست
رستگار شد
به بهشت رفتیم
هر کدام از یک جهت
با نگاه به بی نهایت قافیه ساخت
و با ضربان قلبش ، آهنگ
تنظیم و ارنجمنت هم بماند که با خدا بود
کاست بیست وچند ساله زندگی اش به آخر میرسید
آهنگ تمام شد
هنوز قافیه داشت
زودتر از همیشه بیدار شد
از پنجره اتاقش به روز جدید سلام کرد
صبحانه نسبتا مفصلی خورد و بهترین لباسش را پوشید
وارد خیابان که شد ، درست بعد از اولین پیچ ، کنار فروشگاه آلبرتا که رسید ، بی هوا طبقه هجدهم برج روبرو را نگاه کرد
سرش را پایین انداخت – سنگی را لگد کرد
دوان دوان رفت که آخرین ضربه را بزند