تبليغاتX
عصیان در 12 شب
77|سه شنبه 1 مرداد1387-

 

" دلتنگی " واژه غریبی است

از آن واژه هایی که بیشتر حس است تا واژه

در مکان نمی گنجد ٬ از جنس زمان است

و درست همان لحظه ای است که

دل ِ وحشی ِ بی صاحب پر میزند به دوردست

نفس کشیدن سخت میشود

و در نهایت مقاومت از دست میدهی و چشمانت چشمه آب شور میشوند

.

.

استثنأ ندارد ٬ حتی موجود ِ بی حسی مثل من ٬  دلتنگی را در حد کمال میفهمد و رفتار میکند

تنها با یک تفاوت

در ُ کنج دلم ٬ در گوشه تنهایی ِ اتاقم

 

قوی باشید و سبز ٬ عزیزان مسافر

نوشته شده توسط عصیان |
76|سه شنبه 25 تیر1387-

 

با لباس رسمی

به حالت سلام نظامی

 و آخر سر هم یک دقیقه سکوت

به یاد آن دسته از مردان غیور این مرز و بوم زر خیز

که حداقل نیم متر ریش دارند و یک دوجین بچه قد و نیم قد

اما با رویت یک باربی در خیابان های شهر اسلامیمان

ترافیک درست میکنند و بوق پشت بوق !

التماس دعا حاج آقا !

 

نوشته شده توسط عصیان |
75|یکشنبه 23 تیر1387-

 

از شرِ  امروز که خلاص شوم

10 ٬ 12 متری به جلوتر میروم

می ایستم و بر میگردم به جای قبلیم نگاه میکنم

و میخندم و بای بای میکنم که مثلا ً   ُسک ُسک  " میم "

و کسانی را میبینم که کلاهشان را چند دستی چسبیده اند که باد نبردش

و تکیه داده اند به دیواری که مثلا ً سیمانی است و با یک فوت خراب میشود

و بعد دوتایی دوباره  با هم  میخندیم "میم "

 

نوشته شده توسط عصیان |
74|دوشنبه 17 تیر1387-

 

هنوز حکم قطعی اعلام نشده اما احتمالا ً بالاتر از اعدام است

چیزی شبیه حبس ابد

جرم ما٬ قتل و غارت نیست ٬ مفسد فی الارض هم نیستیم

جوانیم

جرم ما جوانی است رفقا

من به شخصه شرمسارم ٬ ننگمان باد

وای بر ما جوانان این مرز و بوم

وای بر ما گناهکاران

 

نوشته شده توسط عصیان |
73|یکشنبه 16 تیر1387-

 

روایت اول :

خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج

روایت دوم :

ماهی رو هر وقت که از آب بگیری تازس

 

 تناقض

 

نوشته شده توسط عصیان |
72|پنجشنبه 13 تیر1387-

 

درست در زمانی که هیچ مزاحمی نداشت

وقتی که شهر در سکوت می رفت

شب که می شد

شبانه های دلش را می نوشت روی کاغذهای کاهی

و چال می کرد

در اعماق گرد و غبار کتاب خانه اش

که اتفاقا ً

هیچ کتاب عاشقانه ای هم نداشت

 

نوشته شده توسط عصیان |
71|یکشنبه 9 تیر1387-

 

کتاب خواندن

فکر کردن

همرنگ جماعت نبودن

این سه چیز ٬ انسان را خرد می کند

می شکند

نابود می کند

 

نوشته شده توسط عصیان |
70|چهارشنبه 5 تیر1387-

 

نه متفکر بودیم نه روشنفکر

پادشاهی هم ندیدیم که یک اوریم و تومیم اش را در عوض چند گوسفندمان طاق بزنیم و رستگار شویم

شماره مورد نظرمان هم که یک ریز بیزی است

آقای راننده

مستقیم ؟

 

نوشته شده توسط عصیان |
69|دوشنبه 3 تیر1387-

 

اعتقاد به نجات یافتن توسط دیگران همان قدر احمقانه است

که مثلاًً

بدون چتر نجات از هواپیما بپریم پایین و انتظار داشته باشیم یک نفر آن پایین ها ما را بگیرد

یعنی رسماً کلیه قوانین فیزیک و جاذبه مرحوم نیوتن

کشک .

 

نوشته شده توسط عصیان |
68|جمعه 31 خرداد1387-

 

عزراییل که بیاید :

کوچه را آب پاشی میکنم ٬ فرشی قرمزتر از فرش کن می اندازم برایش

مگر رسم و رسوم را نمیدانی ؟

مهمان حبیب خداست  !

به تقاطع دو دیوار جنوبی و غربی اتاقم تکیه میدهم ٬

فکرم را رها میکنم هر جا خواست بپرد ٬ به توهمات همیشگی ام ٬ به 12 شب ٬ به داشته ها و نداشته ها ٬ و همه کسانی که ازشان تنفر قلبی دارم  و علاقه

در حد انفجار قورمه سبزی خوزستان میخورم با دوغ و قلیون نعنا

چند برگ از کتاب های مورد علاقه ام مرور میکنم ٬ چند آهنگ لایت رندوم که پلی کنم ٬ مینویسم کسی مشکی نپوشد ٬ نگرید ٬ زیاد هم به مزارم نیایید ٬ جسمم مرده ٬ من که نمرده ام !

وبلاگ های مورد علاقه ام را میبینم ٬ لعنت میفرستم به اغلب درسهای دانشگاه در حالی که لباسم را عوض میکنم

صدای در می آید .... کیست ؟

فرشته الهی آمده – عزراییل

چون دوستانی قدیمی یکدیگر را در آغوش میکشیم ٬ دستم را میگیرد ( بر خلاف انتظارم سرد نیست ) ٬ میرویم ....... کم کم ارتفاع میگیریم ٬ جسمم روی زمین افتاده ٬ برایش بای بای میکنم با لبخند و با دوستم عزراییل میرویم –

سلام خدا ! دلم برایت تنگ شده بود ..... چطوری ؟!

 

E0 : ممنون از ایشون به خاطر دعوت .

E1 : 24 ساعت آخر شما چطور میگذرد دوستان ؟

کیوسک ٬ خیال ٬ فصل پنجم٬  تنهاترین٬ ٬ opium و دخترک هم که قبلا نوشته اند.

 

نوشته شده توسط عصیان |
67|چهارشنبه 29 خرداد1387-

 

نرم و آهسته گام بر می دارم

مبادا کسی از خواب بپرد

در این برهوت

من هنوز

به خدای خودم ایمان دارم

 

 

نوشته شده توسط عصیان |
66|جمعه 24 خرداد1387-

 

تاثیر یک جمله بر تمام افراد الزاماً یکی نیست

مثل دوستت دارم های گاه و بی گاه که از سر بی حوصلگی است و رفع تکلیف

و افرادی که کارت سوخت احساساتشان اعتبار ندارد و سواری نمی دهند

هر چند که به روز باشی و زرد بپوشی

هر چند ریجکتت کنم بلادرنگ

 

نوشته شده توسط عصیان |
65|چهارشنبه 22 خرداد1387-

 

کودک در آرزوی بزرگی

پیرمرد در آرزوی کودکی

مرد جوان بی آرزو بود

 

نوشته شده توسط عصیان |
64|شنبه 18 خرداد1387-
 

- چیانگ این جهان که بهشت نیست مگر نه ؟

پیر در روشنایی ماه خندید . جوناتان تو باز هم خواهی آموخت !

- خوب از این پس چه خواهد شد؟ به کجا خواهیم رفت؟ آیا بهشت جای دیگری نیست؟

نه جوناتان . چنین جایی وجود ندارد. بهشت در زمان و مکان نیست .بهشت کمال یافتن است .

لحظه ای خاموش ماند . تو بسیار تند پروازی چنین نیست ؟

E0 : جوناتان مرغ دریایی - ریچارد باخ

 

نوشته شده توسط عصیان |
63|چهارشنبه 8 خرداد1387-

 

معشوقه به زیبایی ماه بود

بیچاره دخترک

ماه  در آسمان ماندگار ماند

و دخترک محو شد

پسرک ، عاشق ماه شده بود

 

نوشته شده توسط عصیان |
62|دوشنبه 6 خرداد1387-

 

کلاغ را کیش کردم

نرفت

سنگش زدم  پدر سگ را

سنگم خورد به سر̗ آقای همسایه

با سر̗ خونین گفت : مرا میزنی یا کلاغ را

گفتم : توی̗ کلاغ را پدر سگ

 

نوشته شده توسط عصیان |
61|شنبه 4 خرداد1387-

 

مرد فروشنده رو کرد به یک کیسه نایلونی در گوشه مغازه و باخود گفت : میدونم .... خودم هم خسته شدم ، ولی چیکار کنم

نگاهش کردم ، برگشت رو به من و با خودش گفت : خودم هم خسته شدم ، ولی چیکار کنم

مات شدم ، فقط نگاهش کردم

دوباره رو کرد به مغازه ، نگاهم را به ناچار منحرف کردم اما شنیدم که میگفت : ولی چیکار کنم

 E0: 2/3/87  میدان نقش جهان - اصفهان

 

نوشته شده توسط عصیان |
60|سه شنبه 31 اردیبهشت1387-

 

آدم هایی هستد که درصد حماقت و خریتشان به سمت̗ بی نهایت میل میکند

کسانی که در یک لاک̗ خود ساخته فرو میروند بدتر از لاک پشت و خم میشوند پشت افکار دو دوتایی̗ نداشته شان

و دنیا را فقط میتوانند از پشت̗ عینک̗ ته استکانی̗ دسته ´کجشان ببینند

آن هم حداکثر تا دیوار روبرو

مثل̗ این استاد ما که دنیا را از دید̗ ثانویه ترانسفورماتور ایده آل میبیند و لا غیر .

 

نوشته شده توسط عصیان |
59|شنبه 28 اردیبهشت1387-

 

اندیشید که آیا در زندگی چیز̗ مهمی هم وجود دارد ؟

- تقریبا هیچ چیز

حسی خاص تمام وجودش را تسخیر کرد

- تقریبا̎ همه جا

به طرزی غیر قابل باور ، همه چیز یاغی شده بود و همه کس نامرد

ترسید – به اتاقش پناه برد

تنها دوستش که عروسکی چینی و کثیف بود را با تمام وجود در آغوش گرفت

اشک ریخت

به فکر̗ چاره افتاد

فرار ؟ ..... نه ، همه درها بسته اند

بی تفاوت شد

چشمانش سیاهی رفتند ......

داروها کار خود را کرده بودند

 

نوشته شده توسط عصیان |
58|پنجشنبه 26 اردیبهشت1387-

 

برای ندیدن

حتما̎ که نباید کور̗ عصا کش بود

کافیست چشمانت را ببندی و نبینی

حالا که بستی ، خوب ببین

تو ماندی

من رفتم

دیگر خدا هم نیست

 

نوشته شده توسط عصیان |
57|شنبه 21 اردیبهشت1387-

 

میان هزار اتفاق̗ ریز و درشت̗ 9 صبح جمعه

پشتت را کرده ای به تمام̗ آدم های این شهر و له له میزنی

انگار نه انگار که لحظات آخر را می گذرانی

به چه می اندیشی کلاغ ؟

 

نوشته شده توسط عصیان |
56|پنجشنبه 19 اردیبهشت1387-

 

سخت ترین روزهای سرد̗ زمستان

سگ̗ شرف دارند به این بعد از ظهرهای معتدل̗  بهاری

 

 

E0 : با ما نیستی بهار .

نوشته شده توسط عصیان |
55|چهارشنبه 18 اردیبهشت1387-

 

خدایش بودم

من̗ شیطان̗ شیطان پرست

رستگار شد

به بهشت رفتیم

هر کدام از یک جهت

 

نوشته شده توسط عصیان |
54|جمعه 13 اردیبهشت1387-

 

با نگاه به بی نهایت قافیه ساخت

و با ضربان قلبش ، آهنگ

تنظیم و ارنجمنت هم بماند که با خدا بود

کاست بیست وچند ساله زندگی اش به آخر میرسید

آهنگ تمام شد

هنوز قافیه داشت

 

نوشته شده توسط عصیان |
53|دوشنبه 9 اردیبهشت1387-

 

زودتر از همیشه بیدار شد

از پنجره اتاقش به روز جدید سلام کرد

صبحانه نسبتا مفصلی خورد و بهترین لباسش را پوشید

وارد خیابان که شد ، درست بعد از اولین پیچ ، کنار فروشگاه آلبرتا که رسید ،  بی هوا طبقه هجدهم برج روبرو را نگاه کرد

سرش را پایین انداخت – سنگی را لگد کرد

دوان دوان رفت که آخرین ضربه را بزند

 

نوشته شده توسط عصیان |